تبليغاتX
:: منم تنهام تنها تر از تو ::

منم تنهام تنها تر از تو

چرا رفت؟چرا من الان تنهام؟



به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است....

 

*****************************

دل اون یه روز به دریا زدو رفت

پشت پا به رسم دنیا زدو رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود!

به سرش هوای حوا زدورفت....

only mina!

یادته؟  یه روز بهم گفتی اگه یه موقع خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده....

گفتم: اگه بارون نیومد چی؟

گفتی اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گریش می گیره....

اما حالا....

من دارم گریه می کنم ولی آسمون نمی باره و تو هم اون دور وایسادی و داری بهم می خندی....

 

+نوشته شده درسه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:19 توسط مینا |

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد....

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد....

راهی نروم که بی راهه باشد....

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را....

یادم باشد که روز و روزگار خوش است....

همه چیز رو به راه است و خوب!

تنها.... تنها دل ما است که دل نیست....

*****************************************

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی....

تو بمان با دگران....

وای به حال دگران!

سکوتم از رضایت نیست....

دلم اهل شکایت نیست....

می دونم که خسته ای از تنهایی....

خیلی وقته که در خونه ات رو کسی نزده....

و مدتهاست کند تر از قبل می زنی....

اما عاقل باش دل من!

به قلم:

ღ....دختر زمستان.... ღ

+نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:5 توسط مینا |

سلام دوستای گلم

خیلی دلم براتون تنگ شده

خیلی وقته که اینجا ننوشته بودم

آخه از یه طرف امتحانام داره شروع میشه از طرف دیگه هم کامپیوترم خراب شده 

ولی تا وقتی که سایت دانشگاه هست سعی میکنم سر بزنم

از اون دوستایی که نظر میدن همیشه و وب منو میخونن کمال تشکر رو دارم

باید ببخشین که دیگه سر نمیزنم بهتون (به همون دلایل قبلی که گفتم) 

منو فراموش نکنین هاااااااااااااا

منم به یاد تک تک دوستای عزیزم هستم  

 

+نوشته شده درسه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:53 توسط مینا |

 

دیروز وقتی هوا کمی شرجی شد،تابستون رو حس کردم،حس کردم تابستون داره میاد،با بوی صبور* پیچیده تو کوچه ها،با نم شرجی صبحگاهی اش،با آفتابی که ۸ صبح چنان می تابه و داغه که انگار تنها ۳ متر بالا تر از سطح زمینه،با سایه مهربون درختای بیعار*،با سکوت ترسناک ظهر هاش،با خنکی رخوتناک کولر ها،با آسفالت نرم و بخار آلود،با خیابونای کش اومده زیر آفتاب،با بچه های تخس و شيطون کوچه ها، با جمعه ها تو رودخونه آبتني کردن، با زنده شدن شهر وقت غروب،با نسیم ملایم كنار رودخونه...،با فهمیدن فرق بهشت و جهنم وقتی که پا رو از در خونه می ذاری بیرون و اختلاف دمای ۳۰ درجه ای رو حس می کنی...

تابستون داره میاد...

تابستون داره میاد،با گرمایی که تا عمق وجود نفوذ می کنه و احساساتی رو که مدتهاست می خوای سردشون کنی،گرما میده،زنده می کنه و دوباره قلبت رو به طپش وا می داره۰

تابستون داره میاد،با جذابیت هراس آلودش برای من که هیچ وقت تابستونهام بی ماجرا نگذشته و همیشه ـ چه خوب و چه بد ـ هر تابستونم داستانی داشته برا خودش...

من همیشه تابستونا رو دوست دارم با گرمایی که داره خصوصا اینجا که خیلی گرم میشه ولی بازم واسه من همین گرما و حس گرمایی که روزای شرجی که  تنم گر میگیره قشنگه وعاشقشم....

 

*صبور : نوعی ماهی بومی سواحل خوزستان.

*درخت بیعار : درختی بدون ثمر که بذر اون رو انگلیسیا از آفریقا آوردند اینجا و با بدترین گرماها سازگاره و به همین دلیل ما بهش می گیم بیعار!

+نوشته شده درشنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:29 توسط مینا |

 

وقتی که برق آمد

من به حقارت فانوس ها

نخندیدم . . .

.

.

.

 

0000000             0000000
00000000000000       0000000000000
00000000000000000  000000000000000000
000000000000000000000000000000       00000
00000000000000000000000000000000         0000
00000000000000000000000000000000000       0000
00000000000000000000000000000000000000     0000
0000000000000000000000000000000000000000   00000
00000000000000000000000000000000000000000 000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000000000
00000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000
000000000000000000000000
00000000000000000000
000000000000000
0000000000
000000
0000
0


+نوشته شده درچهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:31 توسط مینا |

 

هميشه دوست داشتم كسي رو داشته باشم كه عاشقش باشم ولي الان نظرم عوض شده ، الان دوست دارم كسي رو داشته باشم كه عاشقش باشم و عاشقم باشه.در غير اين صورت ديگه هيچي برام مهم نيست.خندم ميگيره چقدر من الكي غصه خوردم،چقدر شبا گريه كردم.حالا كه فكرشو ميكنم ميبينم اين جور آدما اصلا ارزش ندارن كه اشك بريزم بخاطرش.

شمايي كه داري ميخوني مطلبمو تا حالا شده به خاطر عشقت گريه كني و پشيمون بشي؟

از اين كه پشيمونم اصلا ناراحت نيستم چون تارزه دارم دور و ورمو ميبينم.ميبينم كه دوستاي خوب ميتونن جاي عشقاي بي معرفتو بگيرن.

توي اين يكي دو ماهه متوجه شدم كه 90% از عشقا = كشكه.

نظر شما چيه؟

 

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:5 توسط مینا |

 

 

اگه من الان اینقدر حالم خوبه و دارم روز به روز بهتر از قبل میشم مدیون شما دوستای خوبم هستم که بهم امید میدین،دیگه دوست ندارم برگردم به گذشته!فهمیدم که هر کسی ارزش دوست داشتنو نداره.

بازم میگم از شما چیزای خوبی یاد گرفتم.ما با هم میتونیم با هم خوب بودنو به همه یاد بدیم.

 

 

این شعر تقدیم به دوستای خوبم مخصوصا آجی گلم

دختر زمستان

که خیلی بهم کمک کرده

 

 

***دور و ور تو پره از عشق و احساس***

 

***تو چشماتو وا کن رفیق خوب رو بشناس***

 

***اینو بدون که دو روزه میگذره دنیا***

 

***بیا بخندیم ببندیم دل رو به رویا***

 

***غصه رو بیخیال دست به دست هم بسازیم فردا رو***

 

***ما با هم میتونیم زنده کنیم عشقو بکشیم غمها رو***

 

***اینو بدونید ما با هم میتونیم پاک کنیم دل رو از غم از شادی بخونیم***

 

***بیا با هم بمونیم ما با هم میتونیم واسه گرمی دل ها غم رو بسوزونیم***

 

***یکی اون بالا هست خدا باهاته نباید چشمها رو بست***

 

***نا امیدی رو از دل بندازش بیرون***

 

***با اراده بکن خونه غم رو ویرون***

 

****

 

+نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:35 توسط مینا |

 

کنارجاده ایستاده بود توی اون هوای گرم بیابونهای جنوب خوزستان یک بطری خالی توی دستش بود هفت،هشت ساله بود دستش رو به سمت جاده گرفته بود. جاده ای که کمتر ماشینی ازش عبور میکنه یه جاده فرعی.از کنارش رد شدیم.به پدرم گفتم چرا کمکش نکردی؟گفت من کسی رو ندیدم.گفتم چرا اون بچه تو چشمات نگاه کرد ازت کمک میخواست تو ندیدیش.بابا بدونه اینکه چیزی بگه فرمان ماشینو چرخوند و برگشت.

کنارش ایستاد بهش گفت پسرم بطری خالی رو بده تا آب برات بریزم . پسر بچه لبخند زد بطری خالی رو به پدرم داد،دستای کوچولوش پر از زخم بود،چشماش برق عجیبی داشت. داشتم به دور ورم نگاه میکردم دوتا دختر بچه سه،چهار ساله رو دیدم که کنار لوله های انتقال نفت و گاز نشسته بودن با نگاهای معصومانه تو چشمای من نگاه می کردن.توی اون نگاه هزار تا حرف بود رفتم طرفشون از من ترسیدن به همدیگه چسبیده بودن و تکون نمیخوردن.به پسر بچه گفتم خواهرات هستن؟سرش رو به نشونه اینکه حرفمو تایید کنه بایین آورد. گفتم چرا با خودت آوردیشون ، جواب نداد. گفتم اینجا چیکار میکنی مگه آب ندارین توی خونه؟گفت نه ما از چشمه آب میاریم چشمه امسال خشک شده. گفتم پس پدر و مادرت کجان؟بازم جواب نداد انگار که ناراحت شد سرش رو پایین انداخت هیچی نمیگفت،برای اینکه از اون حالت دربیاد و از دست من ناراحت نشده باشه با لحن بچه گانه گفتم عید شده ها عیدی گرفتی؟گفت نه،بابا بهشون عیدی داده بود ولی من خودم دوست داشتم کمک کنم دست کوچیک و پینه بستشو گرفتم و عیدی خودمو گذاشتم توش،نگاهم کرد لبخند زد و گفت ممنون آجی.

بابا بطریشو پر کرده بود 2تا هم برای خودمون داشتیم بهش داد.پسر بچه با نگاه معصومانه به بابا گفت ممنون و رفت،اون پسر بچه به خواهراش کمک کرد که از جاده رد بشن و برن احساس مسئولیت میکرد نسبت به خواهراش،در حالی که خودش نیاز به مراقبت داشت مثل یه مرد هوای خواهر کوچولوهاشو داشت.

اونا رفتن ولی من هنوز ذهنم اونجاست.

ما چقدر خود خواهیم

چرا اون آقایونی که اون بالابالاهان به یاد نفت و گازی که زیر پای همین بچه ها ست هستن که بفرستن غربت ولی همین بچه های سرزمین خودمونو نمیبینن!

چرا؟

خدایا تا کی کوتاه بیایم؟

اون بچه ها تا کی باید کنار لوله های نفت بایستن و از رهگذرای جاده آب بخوان؟

.

.

.

 

+نوشته شده درشنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:4 توسط مینا |

سلام دوست جونا من بازم اومدم

تازه از مسافرت برگشتم

جای همتون خالی خیلی خوش گذشت

ولی هوا یکم گرم بود

با دوستا رفته بودیم آبادان خرمشهر اونجا کلی دوست پیدا کردم.برگشتنی هم رفتم اهواز خونه اقوام یه دوری زدم،بعدشم که دیگه نتونستم دوری شما رو تحمل کنم زودی برگشتم شهر خودمون بست نشستم پای کامپیوتر.

خیلی دلم براتون تنگ شده بود!

شما چی ؟ منو که فراموش نکردین!

+نوشته شده درچهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 12:57 توسط مینا |

خیلی دلم براتون تنگ شده دوستای گشنگم 

 

دوستون دارم همتونو

عیدتون مبارک

 من میخوام برم مسافرت نمیتونم دیگه بیام بنویسم (البته فعلا برای چند روز)

همتونو  از دور میبوسم

خیلی خوشحالم خیلییییییییییییییی

بای بای دوست جونای خودم 

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 18:33 توسط مینا |

سلام دوستای خوبم

خیلی وقته وبلاکمو آپ نکردم

ببخشید اگه منتظرتون گذاشتم هر چند وبلاگ من زیاد بیننده نداره ولی همون چند تا دوستم که همیشه لطف میگنن برام نظر میدن خوشحالم میکنن

دلم به شماها خوشه

راستش چند روزیه که سرم خیلی شلوغه دیگه مثل قبلا نیستم دارم کم کم به همه کارام میرسم

خیلی کارای عقب مونده داشتم که باید انجام میدادم الان خدا رئ شکر دارم دیگه همه رو انجام میدم

ممکنه تا یه مدت نتونم آپ کنم

مرسی از اونایی که همیشه لطف دارن نسبت به من

+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 20:28 توسط مینا |

 

سلام دوستان من دیگه تصمیم گرفتم موضوع وبلاگمو عوض کنم.

فقط به کمک شما احتیاج دارم

 

خوشحال میشم اگه راهنمایی بشم

+نوشته شده درجمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:13 توسط مینا |

 

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...

 

سنگ ... پس از رها کردن!

 

حرف ... پس از گفتن!

 

موقعيت... پس از پايان يافتن!

            

و

 

زمان ... پس از گذشتن...

+نوشته شده درچهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:37 توسط مینا |

هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ که روش یه قفل

بزرگ بود رسیدی ، نترس و ناامید نشو چون اگه

قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار می ذاشتن

 

 

 

+نوشته شده دردوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:13 توسط مینا |

 

 

سلام بازم من اومدم با قلب شکستم

هیچی از این این دنیا برام نمونده بجز یه وبلاگ و یه قلب پر درد که اونم دیگه مال خودم نیست

از کجا شروع کنم میخوام قصه زندگیمو براتون تعریف کنم

شاید از جایی که قشنگترین روزای زندگیمو میگذروندم

من یه روزی دختر خیلی شادی بودم همیشه شوخی می کردم با همه صمیمی بودم از کسی کینه نداشتم الانم ندارم ولی اون موقع ها خیلی ساده بودم.

همیشه می خندیدم طوری که همه دیگه از دستم آسی شده بودن هر جا میرفتم اونجا شلوغ می شد پر از سر و صدا و شادی.

شور و شوق عجیبی داشتم کارای هیجان انگیزو خیلی دوست داشتم

همیشه چند تا هم مثل خودم دور و ورم بود

تا اینکه مسیر زندگیم عوض شد با عشقی که تازه اومده بود تو زندگیم

اولش زیاد دلبسته نشده بودم ولی کم کم وابسته تر شدم اونم همین طور

همیشه بهم میگفت اینقدر بچه نباش یکم از این شلوغ بازیات کم کن

ولی من نمی تونستم اینا جزوی از منن مینا بدون شور و شوق و هیجان که دیگه مینا نیست

رفته رفته احساس کردم داره عوض میشه کم کم داشت ازم دور میشد

با خودم گفتم شاید به خاطر کارای منه

شاید دوست نداره من اینطوری باشم سعی کردم یکم شلوغ بازی و این حرفا رو کمتر کنم

دیدم که اون بازم شد مثل اول

ولی باز بعد از یه مدت رفتارش باهام عوض شد نمیدونم چرا!

شاید دیگه منو نمیخواست

شاید از اولم نمیخواسته

شاید دیگه تکراری شده بودم براش

تا وقتی که اون اتفاق لعنتی افتاد و همه چیزو فهمیدم

از اون روز به بعد کارم شده غصه خوردن

چرا من؟

هیچ وقت برای این سوالم جوابی پیدا نکردم.

هر روز صبح به امید شنیدن خبری از اون از خواب بیدار میشم ولی تا شب همش انتظار بیهودست

بازم روز از نو  روزی از نو

تمام زندگیم شده همین

فقط انتظار انتظار انتظار

کاش خودشم اینا رو میدونست

زندگیم خیلی یکنواخت شده همه چی برام تکراریه هیچی خوشحالم نمیکنه

کاش خدا یکم هم به من حقیر از دورنگاه کنه ببینه چطور دارم آب میشم

حق داره آخه ما هممون فقط وقتی که لازمش داریم صداش میزنیم

وقتی که شادیم غمی نداریم اون به یاد ماست ولی ما باهاش قهریم

من چقدر بدم که خداهم باهام قهره

خلاصه آخر قصه ما این شد که من الان خسته تنها ضعیف توی اتاقم شب و روزمو میگزرونم

همهء اون شادیا دیگه برام تموم شده

کاش خدا با من آشتی کنه که حد اقل من یه دوست خوب داشته باشم

خدا جونم عاشقتم دیگه تو رو فراموش نمی کنم تو هم به من نگاه کن حواستو به من بده که کاری نکنم کسی ناراحت بشه

کمکم کن که بتونم عشق زمینیمو فراموش کنم و دوباره بشم همون دختر شاد و سر زنده که قبلا بودم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده دردوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:56 توسط مینا |

 

این شعرو مینویسم چون عشقم همیشه با صدای بلند گوشش میکرد

 

همیشه این آهنگو با هم گوش میکردیم

 

باز هم تقدیم به همهء اونایی که یجورایی مثل خود منن

 

 

به تو مدیونم

 

به تو مدیونم همیشه مگه میشه بی تو باشم؟

 

از شهری که رو به رومه چه جوری بی تو رها شم؟

 

به تو مدیونم همیشه مثل شب به صبح فردا

 

مثل موج سرد و تنها جلوه گاه ناز دریا

 

به تو مدیونم همیشه منه خسته منه ویرون

 

مثل خاک سرد و تشنه به نوازشای بارون

 

به تو میرسم دوباره زیر رگبار ستاره

 

وقتی بارون نگاهت تو حریر شب می باره

 

اگه پایانی نباشی واسه بغض و خستگی هام

 

چه جوری برگردم از این جاده های بی سرانجام

 

تو خدای عاشقایی به تو مدیونم همیشه

 

وقتی اسمتو میارم نبض لحظه تازه میشه

 

 

+نوشته شده دردوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:10 توسط مینا |

باز هم تنهایی

باز هم خودم

باز هم بدون عشق

باز هم یکه

باز هم جدا

باز هم بی تو

باز هم من

باز هم من...

.

.

.

 

+نوشته شده دردوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 15:58 توسط مینا |

 

 

از این شعر خیلی خاطره دارم

 

 به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز میمیرم از پا میوفتم

به تو گفتم خودمو میکشمو پر میزنم تو آسمونا بگو گفتم یا نگفتم؟

بگو گفتم یا نگفتم؟

به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشماتم تنهام گذاشتن

حالا من موندمو اشک و بغض و آه و عکس پاره تو با من

بگو گفتم یا نگفتم؟

بگو کفتم یا نگفتم؟

مگه بت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره

حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره

دیگه جون نداره دستام آخر قصه رسیده

عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

 

یادته؟

 

 

نمیدونم چرا تموم شد

نمیدونم چرا من اینقدر بد شانسم

نمیدونم واقعا نشد یا نخواست!

خیلی بده که آدم جوابی برای این سوالاش نداشته باشه

آخه مگه من چه بدی در حق کسی کردم که خدا باید اینجوری سرنوشتمو رقم بزنه؟اونم درست وقتی که داشتم عاشق میشدم.

خیلی خستم خیلی تنهام.

هیچ کس جاشو برام نمیگیره.توی این مدت هر کاری کردم از یادم بره نشد.تو این مدت خیلیا اومدن سر راهم ولی احساس میکنم باید روی اون تعهدی که دادم بازم وایسم نمیتونم با کسی دیگه باشم.

از اون روزی که از هم جدا شدیم 1 روز خوش نداشتم.همش دارم خودمو گول میزنم که اصلا دوسش ندارم.ولی چقدر خودمو گول بزنم؟چقدر به خودم دروغ بگم؟تا کی باید منتظر باشم که بیاد و بگه همش دروغ بود.تا کی باید منتظر باشم که یکی بیاد و منو از خواب بیدار کنه که همه اینا یه خواب باشه.

بازم دارم خودمو گول میزنم.

نفهمیدم چی شد که شروع شد نفهمیدم چطور تموم شد. یعنی واقعا تموم شده؟یعنی ما دیگه مال هم نیستیم؟یعنی اون همه دوستی اون همه عشق اون همه وعده اون همه قول که به هم داده بودیم همش کشک بود؟سر کار بودیم؟؟

 

خیلی حرفا تو دلم هست که بهش نگفتم

هنوز وقتی از جاهایی که با هم اونجا بودیم رد میشم یادش برام تازه میشه انگار که قلبم داره آتیش میگیره .چند روز پیش وقتی با دوستم داشتم از یه خیابونی که همیشه اونجا قرار میزاشتیم رد میشدم نمیدونم چی شد که اشکام ریخت.خیلی سعی کردم دوستم اشکامو نبینه.ولی نشد بلاخره بغضم ترکید.سعی کرد دلداریم بده ولی اون که نمیدونه من چه حالی دارم.شاید خودشم نتونه درکم کنه.شایدم من بد بودم که ...

 

بعضی وقتا به خودم میگم کی دیگه من از این شهر لعنتی میرم.که خاطره هاش روباره برام زنده نشه،هر جای این شهر که میرم یه خاطره ازش دارم.ولی بعد دوباره پشیمون میشم آخه تنها با همین خاطره ها که قلبمو درد میاره خوشم.حد اقل یاد روزایی که با هم بودیم میوفتم.

 

 

یادش بخیر چقدر با هم لج میکردیم چقدر با هم دعوا میکردیم قهر میکردیم ولی قهرمون بیشتر از چند ساعت طول نمیکشید.ولی الان نزدیک 1 ماهه که با هم نیستیم نمیگم قهر چون ما با هم قهر نیستیم فقط زمونه نمیخواد که ما با هم باشیم.ولی همیشه تو خاطر همدیگه هستیم.البته نمیدونم اون الان چکار میکنه هنوزم به یاد من هست یا نه!ولی خوب یادمه که خودش روز آخری بهم گفت که فراموشم نمیکنه.

منم با همین فکر همیشه میرم کنار پنجره اتاقم که خیلی ازش خاطره دارم ساعتها به بیرون نگاه میکنم شاید رد بشه ولی چه فایده حتی 1 بارم ندیدمش تا روزی که روز تولدم بود. درست روزی که آرزوم بود اگه شده فقط واسه یک لحظه ببینمش دیدمش.نمیدونم تصادفی بود یا واقعا خدا صدامو شنیده بود که شب قبلش دعا کردم ببینمش.شب قبل از روزی که ببینمش از خدا خواستم که حالا که ازم گرفتش بزاره  فقط 1 ثانیه از دور ببینمش، انگار که معجزه بشه درست همون روز که به امید دیدنش بعد از مدتها از خونه رفته بودم بیرون دیدمش.ولی نتونستم نگاش کنم سرمو انداختم پایین. اونم خیلی بی تفاوت رد شد و رفت.تو راه برگشت وقتی خواهرم و دوستم که همراهم بودن داشتن با هم حرف میزدن من اصلا انگار تو این دنیا نبودم انگار صدای هیچکودومشونو نمیشنیدم.تو خیال خودم غرق شده بودم بین صداهای نامفهمشون یه صدای آشنا به گوشم میخورد که میگفت نرو.

 

چند روز پیش وقتی به من زنگ زد و گفت نفرینم کردی خیلی ناراحت شدم گفتم مگه اتفاقی افتاده اونم گفت آره ،پیش خودم گفتم یعنی به این زودی یادش رفت که تمام زندگیه منه آخه مگه من میتونم همچین کاری بکنم؟ حتی اگه بدترین بلا رو سر من میاورد بازم این کارو نمیکردم!

فردای همون روز بهش گفتم آره من نفرینت کردم در حالی که من حتی فکر همچین کاری رو هم نمیتونستم بکنم.آره به دروغ بهش گفتم که نفرینش کردم ولی به خاطر این بود که از من بدش بیاد که حداقل اگه تا الان فکر میکردم هنوزم دوسم داره الان دیگه اینطوری نباشه که منم بدونم دوسم نداره و راحت تر بتونم فراموشش کنم هر چند میدونم محاله بتونم.

 

وقتی فکرشو میکنم که چرا به خاطر من جلوی بقیه وای نستاد در حالی که من حاظر بودم به خاطرش هر کاری بکنم. یادمه یه روز ازم پرسید اگه خانوادت با ازدواج ما موافقت نکنن تو چکار میکنی من گفتم که خانوادم این کارو نمیکنن چون واقعا میدونستم که اگه خودم بخوام اونا نمیتونن جلومو بگیرن اما بازم سوالشو تکرار کرد و گفت حالا اگه اصلا از من خوششون نیاد و بگن که به هیچ عنوان ما نمیزاریم تو با این پسره ازدواج کنی چی؟ من گفتم خب اون موقع حرفشونو قبول میکنم.اینو گفتم چون میدونستم اونا نمیتونن برای من تصمیم بگیرن این زندگیه منه نه اونا واسه همین برای اینکه موضوع بحث تموم بشه گفتم به حرف خانوادم گوش میکنم.وقتی من همون سوال رو ازش پرسیدم گفت خانوادمو قانع میکنم.هنوز همون حرفاش یادمه که میگفت هیچکس واسش مثل من نمیشه، هیچکسو بجز من نمیخواد حتی اگه بقیه نخوان ما با هم باشیم، من میخوام باهات باشم نمیزارم کسی تو رو ازم بگیره. یادمه میگفت من فقط تو رو میخوام ...

پس چی شد؟ یعنی دروغ بودن؟ که به همین سادگی همه چیز یادش رفت! چطور تونستی آخه؟ حد اقل منو امیدوار نمیکردی که حالا اینطوری تو خودم بشکنم.

چه روزایی داشتیم با هم، چقدر همدیگه رو مسخره می کردیم چقدر با هم شوخی میکردیم چقدر از همدیگه ایراد میگرفتیم ، از همدیگه غلط میگرفتیم تو حرف زدنامون (چه شکل) یادته؟

وقتی یاد اون روزا میوفتم لبخند میزنم چقدر با هم خوش بودیم چه راحت و ساده همه چیزو میدیدیم.

ولی رد شدن و گذشتن از همین چیزای راحت و ساده خیلی سخته! نمیدونم تو الان چه حالی داری وقتی داری نوشته های منو میخونی ولی اینا شاید یک درصد از چیزای که توی دلمه هم  نیستن. این وبلاگو ساختم واسه اینکه وقتایی که دلم میگیره و نمیتونم حرف دلمو به کسی بگم اینجا بنویسم تا هم درد و دل کرده باشم هم یادگاری بمونه از تنها عشقم .

 

آخر سر هم فقط میتونم بگم دوست داشتمو ازم جدا شدی

 

 

شب مهتابه و باز چشام از یاد تو خیسه

 

دیــگه عادت شــده با بغض واسـه تو مینویـسه

 

 

کـاش میفهـمیدی که قلبــم خونه آرزوهـات بود

 

یـه نفس تنــها نبــودی همیــشه دلــم باهات بود

 

 

آسمــون و مــاه نقــرش بــا یـه عالمــه ستــاره

 

شــاهدن که ایــن بریدن دیــگه برگشــتی نداره

 

 

رفتی بی اونکه بدونـی دل من مال خودت بود

 

حال بغضــای شبــونم به خدا حـال خـودت بود

 

 

سهــم چشمای تو بودن توی دنیا هر چی داشتم

 

واســه خـاطر عزیزت جونمــو گــــرو گذاشــتم

 

 

یـه اتفاق ســــاده اما قصــه ما رو به هــم زد

 

ســرنوشتمــونـو آخر با جـــدا شــدن رقـــم زد

 

 

تو ترانه های شرجیــم می درخشـی تو همیشه

 

امـا هر کــاری کردم که فراموشت کنم نمیشه

 

 

 

 

مینا

 

 

 

+نوشته شده دریکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:29 توسط مینا |